شوی، سحر و جادوی طبیعت
وقتی هیچ کاری برای اهالی دهستان شوی نشود و سرنوشت مردم اینجا همچون اغلب روستاییان و عشایر سراسر حوزه زاگرس میانی، ویرانی و کوچ ناخواسته باشد، چه تفاوتی است میان آنکه "شوی" بخشی ازخاک لرستان باشد یا خوزستان؟... یاد تابلوی کنار جاده می افتم حالا دیگر به گمانم دلیل از بین رفتن نام شهرستان را بر آن فهمیده باشم ....
 درمورد «شوی»sha vi شنیده بودم که آبشاریست زیبا بردامنه های کوه «سالند»saalandدر مرز شهرهای درود واندیمشک وسردشت، مرزی آنقدر باریک وجایی آنقدرناشناخته که نه نسبت آن به لرستان معلوم است و نه به خوزستان، به همین دلیل درودی ها از داشتن این آبشار به خود می بالند و دزفولی ها آن را جزو «سردشت» می دانند، ودیده ام که برخی از اهالی این دو شهر برسر نسبت دادن آن به خودشان چه تعصبی نشان میدهند. دوازدهم فروردین هشتادو هشت، قطارمحلی اهواز ـ لرستان، ساعت چهاربعد از ظهراست وایستگاه«تله زنگ» اندیمشک، اولین مسیر حرکت بسوی آبشار و روستای «شوی». هیچ جاده ماشین رویی به سمت شوی نمیرود، وگروه شانزده نفره ما پیاده به راه می افتند. راه پرُ است از سنگچین ها،شقایقها ـ کل های افراشته و رستنی های بهار و بوهای سرگردان بابونه و علف. دو گورستان قدیمی درکناره جاده «مالرو»قرار گرفته، طرح سنگ قبرها برای همراهان تازگی دارد. زمانی را به دیدن آنها میگذرانیم. پس از طی مسافتی دو ساعته که بخشی از آن به موازات رودخانه «دز»و مابقی بلندی هایی کم ارتفاع و ناهموار است، در آن سوی سرسبز دره، بقعه ای مذهبی و بعد روستای«شوی» نمایان می شود.رنگ آمیزی گلها، خانه ها و درختها، چه زیبایی شگفت انگیزی! چشم انداز روستای شوی مانند تصویرسازی نقاش رویا پردازیست که نقشی از زیباترین خیال خود زده باشد: خانه هایی درمیان باغ های انبوه انار و لیمو برسینه کش کوهی بلند بالا که باغستان های آن بی هیچ دیوار و دربان ، گشاده دست رهگذران آن سوی دره رابه خود می خواند. تناسب این نقش ها، دستکار آدمی ست یا فرشتگان به امر الهی چنین طرحی ریخته اند؟گنبد سفید امامزاده«سید محمود»درمیانه باغی انبوه غروری به دامنه کوه بخشیده است، .برای رسیدن به امامزاده ی سر راه باید ازمیان دره گذشت. دره ای که آب جاری آن راه خود را ازلای سنگ های ریز و درشت می جوید. به سمت امامزاده می رویم ،در اطراف بقعه گورهای قدیمی وجدید بسیاری دراحاطه درخت ها قرار گرفته اند، جایی دنج برای آرامش ابدی. وجود چند نخل ثمردار و درختان گردو دراطراف بارگاه امامزاده کمی عجیب می نماید، نخل اهل گرمسیر است وگردو سردسیری، جای دیگر روییدن این درختان را در کنار هم ندیده بودم! صدای دره ـ آبی که میگویند ازآبشارشوی می آید- تنها صدایی ست که به گوش می رسد،خانه ها درشیب تند کوه ساخته شده اند. کوچه باغ باریکی که ما را به روستا می برد به دروازه فروریخته قلعه ای می ماند که جز پلکان های ورودی، از آن چیزی بجا نمانده . تا آبشار دو ساعت دیگر راه مانده و تاریکی نزدیک است ؛ مجبور به ماندن در روستا می شویم. از ورودی پلکانی روستا به اولین خانه می رسیم و سراغ خانه «میرزاعباس» را می گیریم که ازخویشاوندان امیر هوشنگ عارفیان دوست و راهنمای گروه است. نگران آنیم که مبادا پس از طی این همه مسافت او نباشد و در این دم غروب بی جا و مکان بمانیم. اما «میرزاعباس»خیلی زود شاد و سرزنده از راه می رسد. برخلاف تصور ما ازدیدن میهمانان ناخوانده خوشحال است، کمی بعد مادرش «طلاخانم» می آید،«طلاخانم» لباس محلی بختیاری به تن دارد ، به اقتضای سن و سال اش رنگ لباس ها تیره اند به لهجه لری باهمه خوش و بش می کند و به درون خانه می خواندمان . «میرزا»جاهای مختلف خانه را نشان میدهد و بهترین اطاق را برای استراحت دراختیارمان می گذارد، همسفران از این استقبال غیرمنتظره ذوق زده شده اند.شب را در صفای خانه روستایی در کنار چاله آتش و سخنان میزبانان می گذرانیم .گویی سال هاست که ما را می شناسند و پس از مدت ها آشنایی و فراق باردیگر به هم رسیده ایم. میرزا عباس مردی ست چهل و پنج ساله که دیپلم ریاضی دارد و سال ها بهداشتیار اداره بهداشت دزفول بوده ،اما آسایش زندگی شهری را تاب نیاورد. حالا چندسالی ست که به«شوی» بازگشته ، تنهایی ش را با درختان باغ وخدمت به مادر می گذراند . خادم خاص امامزاده «سید محمود» است و اعتقادی راسخ به کرامات آن دارد ، و گلایه مند از اداره اوقاف دزفول که چرا این بقعه را وانهاده ورسیدگی چندانی نمی کند.از حال و روزش می پرسم غم های زندگی ش یکی چکه کردن سقف امامزاده ودیگری بیماری کلیه مادر است وگرنه این روستا را با همه دنیا تاخت نمی زند. خواهرها وبرادرهایش مثل دیگر مردم روستا سال هاست که رفته اند . «طلاخانم» می گوید از شصت ـ هفتاد خانوار روستا فقط چهارتای آن باقی مانده .«میرزا»از من می خواهد تا به همراهانم بگویم که فردا آب آبشار را آلوده نکنند، می گوید اهالی منطقه اعتقاد بسیاری به آب «شوی» داشته و آنرا مقدس می دانند .نقل میکند تا دهه های پیش که پای آدمهای مختلف به اینجا باز نشده بود، آب آبشار کرامات بسیار داشت و اگر زنی نازا از صمیم قلب آرزویش را می گفته و در آب جاری آن غسل می کرد، خداوند خواسته اش را اجابت می نمود و باعطای فرزندی به زندگیش برکت میداد*، اما درسال های اخیر با سست شدن اعتقاد مردم آب چشمه خاصیت ش را از دست داده است.«طلاخانم» داستانی در مورد جای پاهای «سید محمود» برصخره های کوه می گوید. اهالی روستای شوی ازطایفه«شوینی» ایل چهارلنگ بختیاری هستند و همگی مریدان امامزاده سید محمود هستند و اعتقادات خاص خود را دارند از جمله آنکه از خوردن گوشت گاو پرهیز می کنند و برای طبیعت احترامی خاص قایلند. آفتاب هنوز پهن نشده که به سمت آبشار به راه می افتیم .راه خود را از کنارخانه های خالی از سکنه آبادی و جوی آبی که مسیر آن با مهارت و شکیبایی در دل سنگ های دامنه کوه تراشیده شده پی می گیریم.شوینی های پیشین چقدر استادانه وبا مهارت این آبراه باریک و طولانی را درمیان سنگ های دامنه کوه به سمت باغهای ده کشیده اند! مسیر حرکت ما به موازات جوی آب می گذرد.دره زیر پایمان گاه تا پنجاه متر ارتفاع دارد .به گذرگاهی صعب العبور می رسیم و با کمک گرفتن از رشته کابلی که روندگان پیشین** برای ایمنی این مسیر کشیده اند، به سختی عبور می کنیم. راهنما توصیه می کند برای کاهش ترس از نگاه کردن به پایین خودداری کنیم .جای چند فرورفتگی روی صخره ها دیده می شود. اینجا همانجایی است که اهالی معتقدند جای پاهای «سید محمود»است وچه شگفت می نمایند . مردم منطقه درمورد این فرورفتگی ها داستانی نقل میکنند*** با این مضمون که«سید محمود» روزی برای تبلیغ اسلام عازم کوه«چیر یک» ناحیه ای در شمال شوی می شود. در آنجا مورد تعقیب اهالی قرارگرفته و رانده می شود. هنگام باز گشت در حال خستگی درجایی می نشیند و به درگاه خداوند می نالد، به سختی تشنه است و طلب آب می کند. خداوند به «سیدمحمود» امر می نماید که عصای خود (به روایتی شمشیر خود )را به زمین بزند، از محل اصابت عصای «سید محمود» با زمین چشمه ای می جوشد، که آب همان چشمه پس از سرازیر شدن ازکوه آبشار شوی را می سازد. همچنین اعتقاد بر این است که سید محمود که مورد تعقیب گروهی از دشمنان قرار گرفته به پرتگاهی می رسد برای گذشتن از صخره های خطرناک وصعب العبور از خداوند می خواهد راهی نشانش دهد. ندایی غیبی می گوید که «پا برروی صخره ها بگذار».سید محمود با توکل به خدا در مسیری خطرناک و صعب العبور به راه می افتد، به امر پروردگار پاهای سید محمود برصخره فرورفته و به سلامت عبور میکند . آنقدراین ردپاها واقعیست که آدمی به صحت آن مومن می شود. از دیگر اعتقادات مردم به چشمه و آبشار شوی اعتقاد به تقدس سنگی ست بنام«سنگ نیت» که در مسیر رسیدن به آبشار قرار دارد. به اعتقاد اهالی اگر کسی نیت کرده و هفت ریگ بر«سنگ نیت» بیاندازد چنانچه سه تای آن بر صخره بماند،و فرو نیافتد نشان از آن است که نیت شخص پذیرفته شده . از کنار بلوطها میگذریم مسیر کوهستانی همچنان ادامه دارد با عبور از آخرین گردنه، آبشار بلند و زیبای«شوی» یکباره خود را نمایان می سازد. اینجا «آبشار شوی» است، سبحان ا... زیباترین صحنه ای که دیده ام و بیاد ندارم زیباتر از آن را،همه آنچه میبایست بی کم و افزون. شگفت و با صلابت، بلند و سپید، از ارتفاع چهل تا پنجاه متری آبی انبوه و آرام چون دانه های تسبیح شمرده و با طمانینه پایین میریزد، پایانی خوب بر دو ساعت پیاده روی و کوهپیمایی؛ شیارهای سفید آب آرام و شمرده از صخره ی بلند و یکدست کوه "چیر یک" سرازیر می شوند . نه شتابی در آبها و نه تلاطمی در جویها .چه آرامش عجیبی دراین آبشار نهفته است.بی جهت نبود که اهالی روستای شوی داستانهای فراوانی از تقدس آن روایت میکنند و برای آن کرامات قایلند. دویست متر تا آبشار فاصله داریم. اما دیدن یکباره اینهمه زیبایی از حرکت باز مان میدارد.، لحظاتی را در تماشا و تحسین نخستین چشم انداز آبشار میگذرانیم . باگرفتن چندعکس یادگاری و فرو بردن پاهای بی کفش درآبگیرهای اطراف آبشار، دیدن "حاجی باریک او"ها**** ساعاتی را میگذرانیم و سر آخر از مسیری سخت گذر برای دیدن سرچشمه مقدس این آب جایی که اهالی معتقدند" سیدمحمود " عصای خود را در آنجا به زمین زده ازکوه بالا میرویم. منبع آبشار چشمه بزرگی است، که راهی باریک از کنار آن میگذرد و آب آن پس از جداشدن از کوه و طی مسافتی هفت هشت متری سرازیر شده و آبشار شوی را میسازد .روز از میانه گذشته، آبشار شوی، اهالی صمیمی و باغها و دره های زیبای آن را وا نهاده و باز میگردیم. راه برگشتن پر است از روستاهای متروک ،زمینهای بایر، کوههای سنگچین شده که نشان از مرزبندی و حدود چراگاه یا قرقی در گذشته دارد، گورستانهای قدیمی، با گورهای فراوان بی نام و نشان و نشان دار، بر برخی از گورها درقسمتی که "سنگ بالاسر" خوانده میشود نقشهایی است از بز کوهی،مردانی سوار بر اسب و انسانهایی که دست دردست هم نهاده اند ، این نقشهای زنده ی زندگی برگور مردگان چه میکند؟ چه پیامی در پس آنها برای بازماندگان نهفته بود؟درکنار جاده، تابلویی نظرمان را جلب میکند روی تابلو نوشته شده :" اداره مخابرات شهرستان... "تنها نشانه ای از عمران آبادی که در طول سفر با آن مواجه شده ایم معلوم نیست چرا نام شهرستان نوشته شده را ازبین برده اند؟وضعیت این تابلو برمبهم بودن تعلق دهستان «شوی» به دزفول یا درود می افزاید .روستاهای متروک سرراه، را یکی پس از دیگری در این اندیشه که ساکنان آنها چگونه مردمانی بودند؟پشت سر میگذریم. خالی بودن این طبیعت زیبا در چنین روزی تامل برانگیزاست.امروز سیزدهم فروردین است و همه مردم به دامان طبیعت می روند، اما آنقدر دهستان شوی وکوهها ودامنه های زیبای آن دور از دسترسند که هیچکس حتی ساکنان پیشین آن حاضر نشده اند "سیزده بدر" خود را اینجا بگذرانند. هرچند تاریکی نزدیک است و هنوز تا رسیدن به مقصدمان " تله زنگ " راه مانده، اما برای دانستن پاسخ سوالاتی درمورد آداب و رسوم خاص این منطقه به آخرین آبادی که مسکون مینماید وارد میشویم".«دادا» دهی است با حدود بیست ساختمان رها شده، با طویله و کاهدان و مرغدانیهای فراوان و متروک از زن جوانی که متعجب ایستاده و نگاهمان میکند سراغ اهالی را میگیریم.جواب می دهد همه رفته اند شهر ، تنها خانوار ساکن در آبادی خانواده "مشهدی قاسم محمدی" است.برخلاف "طلاخانم" مادر "میرزا عباس" لباسهای "زن" همان لباس معمولی مردم شهر است- البته کمی نا مرتب – اینجا دیگر از آن لباسهای باشکوه بختیاری خبری نیست .اگر این زن هنوز از رختهای قدیمی مردم این حوالی استفاده میکرد در این سن و سال میبایست لباس او به رنگ طبیعت اطراف ،زرد و سرخ و بنفش میبود .*****علت کوچ مردم راجویا میشویم .باخستگی جواب میدهد "نبودن آب ، جاده و برق ،بیکاری و بدبختی" ."قاسم محمدی" پیرمردی است که هفتاد ساله به نظر میرسد، او را در انتهای آبادی میابیم لب به خنده است و بره ای که چند لحضه پیش زاده شده را دردست دارد و روی آن را میبوسد.******سی وسه گوسفند و یک ماده گاو همه دارایی تنها خانوار بازمانده روستای" داداست" . از وضعیت سایر اهالی میپرسیم مردی که میهمان اوست و پیشتر از اهالی همین ده بوده جواب میدهد :"منطقه شوی دارای دوازده روستا به نامهای تاتسرا ،پیوی،دهور، شوی، پاکیلا،پاتل او،سربن،زیه ،دادا و چل است در گذشته دو هزار خانوار روستایی و عشایر از طوایف شوینی ،حاجی وند،تات خیری و.. سکنه داشته اما حالا همه اهالی رفته اند دزفول ، اندیمشک و درود و تهران، بیشترشان فعلگی میکنند" ،"در همه دهستان شوی فقط"نه"خانوار باقی مانده ؛نبودن حداقل امکانات موجب شده است تا بیشتر روستاها خالی شده و مردم به شهر بروند . آنهایی هم که مانده اند اغلب سالخورده اند و توان رفتن ندارند. درتاتسرا یک خانوار، در "دادا "یک خانوار، در"شوی" چهار خانوار، در"چل" دو خانوار وهمینطور ادامه می دهد ؛مدرسه روستای چل امسال چون دانش آموزانش به حد نصاب نرسیدند تعطیل شده."اینها را که میگوید دیگر دلیلی برای پرسیدن سوالاتم نمی یابم، با خالی شدن روستاها و به فعلگی رفتن اهالی، چگونه میتوان از اینکه هنوز آیینهای شکار، کشت و درو عروسی و عزا،و... دراین حوالی انجام میشود پرسید؟ با محو روستاها و یک کاسه شدن همه خرده فرهنگها در قالب شهرهایی که خود، بلاتکلیف هویت و معماری و آداب زندگیند، دیگر بار در چه ظرفی میتوان آداب و رسوم و فرهنگ غنی مردم "شوی" را به جوش آورد؟ فرهنگی که حاصل تجربه های هزاران ساله مواجه انسان با طبیعت است؟ سهم اهالی "دادا"و یازده روستای دیگر دهستان "شوی" در عطر و طعم فرهنگ و هویت شهرهایی که به حاشیه نشینی آنها میروند چیست؟ وقتی هیچ کاری برای اهالی دهستان شوی نشود و سرنوشت مردم اینجا همچون اغلب روستاییان و عشایر سراسر حوزه زاگرس میانی، ویرانی و کوچ ناخواسته باشد، چه تفاوتی است میان آنکه "شوی" بخشی ازخاک لرستان باشد یا خوزستان؟... یاد تابلوی کنار جاده می افتم حالا دیگر به گمانم دلیل از بین رفتن نام شهرستان را بر آن فهمیده باشم ....*در باورهای قدیم واساطیری ایرانی نسبتی است میان عنصر زن و آبهای روان، نامهای زنانه ی برخی چشمه ها ریشه در همان باور دارد . ممکن است اعتقادی که اهالی شوی بر خاصیت چشمه "شوی" دارند نیز متاثر از همین باور باشد. ** مرحوم حاج علی چراغی مامور اداره آب که گویا آدم اهل دلی بوده ومورد احترام اهالی ایستگاه" تله زنگ" این مسیر خطرناک را به هزینه شخصی خود ایمن کرده است .***به نقل از حمزه شمالی شوینی ازاهالی سابق شوی وساکن فعلی اندیمشک ****"حاجی باریک او" نام سمندری زیبا وخالدار است ، که در "شوی" و مناطقی از لرستان وجود دارد جثه و اندام آن شبیه به مارمولکهای معمولی است بارنگ تیره و خالهای روشن که به دلیل زیبایی وبی آزار بودن آن در آکواریومها به صورت تزیینی استفاده میشود. ***** زرد و سرخ و بنفش رنگ پرچم قدیم ایران . ****** سنتی است درمیان دامداران بختیاری که بره تازه زاده شده را بوسیده و شکر میگویند اعتقاد براین است که بره نیز در پاسخ محبت صاحب خود میگوید انشاء ا...به قربانی شما کشته شوم *******احتمالا وزش ملایم نسیم در دامنه این آبشار و پیچیدن جریان هوا به سمت بالا موجب کاهش سرعت سقوط آب میشود که در عمل فرو ریختن آب آبشار را ملایم و با طمئنینه می نماید .
از وبلاگ کلنچی
سامان فرجی بیرگانی |